تبليغاتX
شهــریار نغــمه


شهــریار نغــمه

« گالری نیرنگ »


 

 

اي تبسّم پيشـوايـت در سلام
وي ترنّم هم صدايت در كلام
اين تبسم هـوش دل را مي برد
خنده ات آغوش دل را مي درد
بـا تبسم شيـشه دل بشـكني
واي اگر تابي به گيسو افكني
اي تبـسم از شكـــر شيـرين تري
گل تري نرگس تري نسرين تري
مـا شهـيد ايــن تبـسم بوده ايم
سال ها در سينه ها گم بوده ايم
از لبانت زنـدگــاني ديده ايم
تحفه هاي آسمـاني چيده ايم
گرچه مستوري خوش است اما بس است
انتظـــارت دلـكــش اسـت اما بس است
چشم و ابرو را به هم آميختي
طرح ناز تــــازه اي را ريختي
بـاغ انگـورست چشم ناز تو
تاك پيچان ابروي پر راز تو
خوشۀ
چشم تو مستم مي كند
بي خبـر از پا و دستم مي كند



نویسنده : کســـری ; ساعت 16:35 روز 88/09/05
لینک مطلب



 

 

سلامم به باغي كه آتش گرفت

به گلهاي باغي كه آتش گرفت

سلامم به چشمي كه دريا گريست

به آن پاره ابري كـه تنها گريست

سلامم به بغضي كـه فريـاد شد

به مُشتي كه سركوب جلّاد شد

سلامم به گلگون ترين مرگها

به اشـك سَحـر روي گلبرگها

 

سلامم به رنجيدگـان زمان

به خيل ستمديدگان جهان

سلامم بـه آلاله هـاي صبور

به فوج كبوتر در امواج نور

سلامم به زخمي ترين سينه ها

به دستـان تب دار از پيـنـه ها

سلامم به دستي كه شالي نشاند

به دستي كه بر دار قـالي نشاند

 

سلامم بــه خـون سپـيدارها

به خورشيد چشمان بيدارها

سلامم بــه آرامــش دوستي

به نبض پُر از خواهش دوستي

به شهري كه با عشق بيگانه است

دريغـا ، سـلامم غـريبــانه است !

خوشا روستايي،كه رُستن در اوست

به آب صفا، جامه شستن در اوست

 

در آنجا كه كشتن شـرف مايه است

چه جاي شب و رخوت و سايه است

به آن مــردم روستــايـي سـلام

كه خورشيد خُلقند و خورشيد گام

سَحر خنده بر يكدگر مي زنند

به نان از محبّت شِكر مي زنند

در آنجا كسي با كسي قهر نيست

هوا چرك و آلـوده با زهر نيست

 

درِ كلبه ها بـاز رو به خداست

مترسك نگهبان جاليزهاست

در اين شهر امّا، چه ويران شديم!

ز انـوار الــوان گــريـزان شـديم

درختان شهري سر افكنده اند

هــوا را بــه انــدوه آكنده اند

در اينجا كسي با كسي يار نيست

دلي هم بـه عشقي گرفتار نيست

 

چنان دشمني با مُحق مي كنند

كه آييـنه ها نيـز دق مي كنند

صداقت در اين شهر پژمرده است

دل عاشقـــان سخـت آزرده است

بنــاي محبّـت فــرو ريختــه است

به دركوب ها عقرب آويخته است

كلاغان رسـوا كمين مي كنند

گُل عاشقي را وجين مي كنند

 

خس و خارها را بزك مي كنند

سيه بـر تـن شـاپرك مي كنند

گُلاب بهـارانه گِـل مي شود

وگُلبوته ها مشتعل مي شود

در اينجا هنـر را مذمّت كنند

به اهل هنر درد قسمت كنند

سلامم به جنگل، به ساحل، به آب

بـه نجــواي نيلــوفــر و آفتــاب

 

سلامم به قُمري ، چكاوك ، تذرو

به استادگان ، همچو اَفرا و سَرو

سلامم به آبي، به فردا، به روز

بـه افكــار شـور آور دلفـروز

سلامم به گرماي دست تو دوست

دلم لحظـه اي بـا دلت روبروست

بگو عاشقي، تا سلامت كنم

تمـام دلم را بـه نامت كنم



نویسنده : کســـری ; ساعت 15:39 روز 88/08/23
لینک مطلب



 

  

اینان که پشت زخم تو منزل گرفته اند

چشمــان بـاز پنجـره را گِل گرفته اند

 

 مهمـانی صمیمی یک جمع ساده نیست

اینان بـرای قتل آینـه محفل گرفته اند 

 

ای چشمهای ساده فریب! این عجوزه ها

کِی از شمـا به فتنـه گری دل گرفته اند

 

 

پنهان شده ست خنجرشـان زیر آستین

با آن که خنـده ای ز مـقـابـل گرفته اند

 

تا جـانمـــازِ آب کشیــده اثــر کند

آب از وضوی دست نوافل گرفته اند

 

در جنگِ زرگـری ، نَفَـس اعتـماد را

با زور چنـد سکـه ی باطـل گرفته اند 

 در ازدحــام دود و کلک، چشم باز را

از دست این جمــاعت غافل گرفته اند

 

از دست این جماعت غافل که با غرور

زر داده انـد و زهـر هلاهـل گرفته اند

 

 

چشمی دریده تلخ: که این غنچه ها چرا

این گونه رنگ و بوی اراذل گرفته اند؟!

 

گوشی شکفته مات: که این فتنه ها چرا

مثل دروغ رونـق کــامـل گرفته اند ؟!

 

 

 

باروت و دود و آهن و خون سرفه می کند

امسـال بـــاز عــاطفـه هـا سِــل گرفته اند



نویسنده : کســـری ; ساعت 15:23 روز 88/08/04
لینک مطلب