زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
گردشـــی در کوچــه باغ راز کن
هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بدبینی خود را شکسـت
من مـیـــان جســـمها جــان دیـــدهام
درد را افکنـــده درمـان دیـــدهام
دیــــدهام بــر شـــاخهها احـســـاســها
میتپــد دل در شمیــــم یاسها
زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت
گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
میتواند زشــت هم زیبا شــود
حال من، در شهر احسـاسم گم است
حال من، عشق تمام مردم است!
زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــحهـا، لبـخندهـا، آوازهـــا
ای خــــطوط چهــــرهات قـــــــرآن من
ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن
با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــیشـود
مثنویهایـم همــه نو میشـود
حرفـهایـم مــــرده را جــــان میدهــد
واژههایـم بوی بـاران میدهـــد
دلم که تنگ میشود نظر به ماه میکنم
درون ماه نیمه شب ، تو را نگاه میکنم
به تو که فکر میکنم حواس پرت میشوم
شبانه روز یکسره ، من اشتباه میکنم
هزار گونه وسوسه سیاه میکند مرا ...
بدون هیچ واهمه ، فقط گناه میکنم
بهانه گیر و عاصی از تو و زمانه میشوم
تمام عمر خویش را فقط تباه میکنم
گرفته تیغ را به دست و مسخ مرگ میشوم
و خون سرخ خویش را خودم مباح میکنم
قلم زبانه میزند هزار بیت لال را ...
ومن درون سطرها تو را سیاه میکنم
دریغ سهم من فقط درون چاه بودن است
ولی درون چاه هم تو را نگاه میکنم
مثل دو پنجره که به دریا گشوده است
چشمان من به آبی فـردا گشوده است
آن قدر خیره ام به یک برگ، یک گیاه
که درمن هزار چشم تماشا گشوده است
کانـون التهابـم و طـوفـان آتشـم
چندی ست عشق در دل من پا گشوده است
گر عشق خیمه در دل من زد عجب مدار
سِحر است و راه در دل خارا گشوده است
دستی به رنگ روشـنی آب و آینه
احساس می کنم که دلم را گشوده است
در جلوه گاه حُسن به امید یک نگاه
چشمم هزار دست تمنا گشوده است
پیوسته از طراوت و از تازگی پُر است
چشمی که در برابر اشیاء گشوده است
افسرده دل مباش، بیا زندگی کنیم
در پیش ما تمامی دنیا گشوده است
در شب چشمان تو زنداني ام
غرق تماشای تو پنهانی ام
حرف بزن ! سفره ي دل باز کن
تشنه ي يک صحبت طولاني ام
شاخه ي خشکي شده ام - سالهاست
شعله ورم کن که بسوزاني ام
در شب طوفاني درياي عشق
داغ تو چيني است به پيشاني ام
باز سترون شده ام ، ابر من !
معجزه اي کن که بباراني ام
شاعر : محمد جواد فاضلی
غضنفر جان سلام !
ما اینجا حالمان خوب است.امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این گضنفرِ ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنویس که پسرم راحت نامه را بخواند و عقب نماند.
وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادث خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی ۱۰ کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم ۱۰ کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.
آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست.همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش ۴ روز طول کشید،دومیش ۳ روز. ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید.
گضنفر جان، آن کت و شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم و جداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم.
پدرت هم کارش را عوض کرده. میگه هر روز ۸۰۰-۹۰۰ نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سرِکار تو بهشت زهرا، چمنای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.
ببخشید معطل شدی.جعفر خان کفاش رفته بود دستشویی،حالا برگشت.
دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا.گفتن فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که یه مایو بیشتر نداره اونم دو تیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی.
اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره. فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بلاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی.
راستی حسن آقا هم مرد ! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبر میکند، نفس کم آورد و مرد! شرمنده
همین دیگه... خبر جدیدی نیست
قربانت...مادرت.
راستی گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم. ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم.
من خدا را از بر و روی تو باور می کنم
هر کجایی قبله را سوی تو باور می کنم
مسجد و محراب را در سجده های عاشقی
از تو و محـراب ابـروی تو بــاور می کنم
جامه احرام و طوف خانه ی معشوق را
از طواف کعبه ی کوی تو باور می کنم
بی قراری های بلبل را بـرای روی گل
از رخ زیبا و خوش بوی تو باور می کنم
ای عزیز دل ! تلاطم های قلب خویش را
از خم امـواج گیسوی تو بــاور می کنم
من به دام افتادن خودرا در این دشت جنون
از نگاه همچو آهوی تو باور می کنم
ای دلیل دل سپردن در وجود شیفته ام
عشق را از روی دلجوی تو باور می کنم
پدرم همیشه میگوید " این خارجیها که الکی خارجی نشدهاند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان دادهاند". البته من هم میخواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد.
خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج میدانم،تازه دایی دختر عمهی پسر همسایهمان در آمریکا زندگی میکند. برای همین هم پسر همسایه مان آمریکا را مثل کف دستش میشناسد. او میگوید "در خارج آدمهای قوی کشور را اداره می کنند" مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد... البته آن قسمتهای بیتربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجیها خیلی پر زور هستند و همهشان بادی میل دینگ کار میکنند. همین برجهایی که دارند نشان میدهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند.ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامههای علمی آن را نگاه میکنیم. تازه من کانالهای ناجورش را قلف کردهام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکاییها بر خلاف ما آدمهای خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل میکنند و بوس میکنند. اما در فیلمهای ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مینشینند. همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمیشود و نخبههای علمی کشور مجبور میشوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش میشوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان میدهد که از یک خانوادهی کارگری بوده، اما تا میفهمند که نخبه است به او خیلی بودجه میدهند و او هم برق را اختراع میکند. پسر همسایهمان میگوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شبها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.از نظر فرهنگی ما ایرانیها خیلی بیجمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تنپرور هستیم و حتی هفتهای یک روز را هم کلاً تعطیل کردهایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه مان شنیدم که در خارج جمعهها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرفهای پسر همسایهمان از بی بی سی هم مهمتر است.ما ایرانیها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من میگوید "تو به خر گفتهای زکی". ولی خارجیها تیز هوشان هستند. پسر همسایهمان میگفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان میروندو آخرش هم بلد نیستند یک جملهی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.این بود انشای من .
